تبليغاتX
مهندسین آب چمران 87
مهندسین آب چمران 87
اخبارهشتاد و هفتیهای دانشکده مهندسی علوم آب
نگارش در تاريخ شنبه 1388/09/28 توسط علی

خدایا به اون رگهایی که از گلوی شش ماهه بریدن درک محرم رو به ما عطا کن

در خلوت کوچه ها می نگریستم در غوغای مردمان بانگ بر می آوردم ناگاه دلم پرمی کشید و اشکها بر گونه هایم بوسه و اه ها دلم را به سان دستی مهربان نوازش می دادند اما نمی دانم که او که بود که با تمام مهربانی و بزرگیش من کوچک را برای عزاداری صدا می زد گویا مادری قد خمیده مرا دعوت کرده بود تا برای زندگیش عزاداری کنم

یا فاطمه الزهرا خودت مادر جان....

التماس دعا

نگارش در تاريخ جمعه 1388/09/27 توسط محمود

یادداشتی از شهید احمد رضا احدی



رتبه اول کنکور پزشکی سال 64
ساعتی قبل از شهادت

چه کسی می داند جنگ چیست؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هرجا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند .
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟
چه کسی در هویزه جنگیده؟کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟!
اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟
آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده وگذر می کند، حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟
کدام گریبان پاره می شود؟


کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟
و کدام کدام ....
توانستید ؟؟؟
اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید؛
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری
سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت می نماید ، مورد اصابت موشک قرار می دهد اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود معلوم کنید کدام تن می سوزد؟
کدام سر می پرد؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
چگونه باید آنها را غسل داد؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟
به چه امید نفس می كشی؟ كیف و كلاسورت را از چه پر می كنی؟
از خیال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر یا از آدامسی كه هر روز مادرت دركیفت می گذارد؟
كدام اضطراب جانت را می خورد؟
دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر كلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چیز بسته ای؟ به مدرك، به ماشین؟
به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟؟
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشیدن، پرستو شدن
آی پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاك افتاده است؟
آی دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟
هیچ می دانستی؟ حتما نه...!!!
هیچ آیا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندكی زبان خشكیده كودكی را تر كنی؟ و آنگاه كه قطره ای نم یافتی، با امیدهای فراوان به بالین آن كودك رفتی تا سیرابش كنی
اما دیدی كه كودك دیگر آب نمی خورد......

   1. اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اكبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی،
   2. لااقل حرمله مباش
   3. كه خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اكبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
   4. من نمی دانم كه فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد كرد....
   5. پس بیاید حرمله مباشیم...

نگارش در تاريخ پنجشنبه 1388/09/26 توسط محمود

براي محک زدن هوشتون اينجا کليک کنيد
کسی که دوست داره درباره این موضوع اطلاعاتی کسب کنه ، کافیه ادامه مطلب رو چک کنه

ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه 1388/09/25 توسط MaHnAz
الاتحاد من الایمان in everything!
نگارش در تاريخ سه شنبه 1388/09/24 توسط هادی
معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي ‌آخر كلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
دلم مي سوخت به حال او
 كه بيخود هي هياهويي به پا مي كرد
و با آن شور بي پايان
 تساوي هاي جبري رانشان مي داد
و باخطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمت
 چو قلب ظالمان و چهره زندانيان بود
 تساوي را چنين بنوشت
يك برابر با يك است اينجا
 از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
 هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
 این تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم مات بر جا ماند
 و او پرسيد
ا گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
 معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
 اگر يك فرد انسان واحد يك بود آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
 وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود
 اگر يك فرد انسان واحد يك بود
 آن كه صورت نقره گون چون قرص مه مي داشت بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد پايين بود
 اگريك فرد انسان واحد يك بود اين تساوي زير و رو مي شد
 حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
 پس چه کس پشتش به زير بار فقر خم مي شد ؟
يا كه زير ضربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
 معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
 يك با يك برابر نيست …
نگارش در تاريخ چهارشنبه 1388/09/18 توسط علی

فاطمه دختر کوچولوی زیبا وباهوش ۵ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود چشمش به یک گردنبند مروارید بدلی افتاد .  چقدر دلش اونو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از او خواهش کرد که اون گردنبند رو براش بخره. مادر ش گفت: این گردنبند قشنگیه اما چون قیمتش زیاده من برای خریدش واسه تو یه شرط میذارم، شرطم اینه که وقتی رسیدیم خونه من لیست کارهایی رو که میتونی انجام بدی بهت میدم وتو با انجام اون کارا می تونی پول گردنبندتو بپردازی ، فاطمه قبول کرد و با زحمت بسیار تونست پول گردنبندشو بپردازه...


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه 1388/09/18 توسط علی
آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمو د . شیادی چون شنیده بود بهلول
دیوانه است جلو آمد و گفت :
اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه های او را دید دانست که ....

آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم :
اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عر عر کنی !!!
شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت :
 تو که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه های تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .

نگارش در تاريخ دوشنبه 1388/09/16 توسط میلاد
سلام

اندر احوالات گذشته ایرانیان و در اخبار تاریخی از زمان داریوش كبیر آمده است كه عده‌ای از جوانان بی‌كار و باهوش ایرانی، به قصد مطالعه و كسب علم و معرفت، به نزد داریوش آمده و از او تقاضای ایجاد محلی برای مطالعه نمودند.
داریوش كه خود مردی بزرگ و فهیم بود، با این پیشنهاد موافقت نموده و دستور ایجاد مكتب‌خانه‌ای را داد كه در آن، جوانان از مربیان خود كسب علم نمایند.
رفته رفته شهرت این گونه مجالس كه در ابتدا فقط به هدف كسب علم بود (ولی بعدها با اهداف دیگری همچون مسائل سیاسی، اجتماعی - ازدواج دانشجویی - و ... همراه شد) به دیگر نقاط جهان نیز رسید و همگی كشورها درصدد برآمدند كه چنین مجالسی برای جوانان خود تشكیل دهند. (هر چند هدف آن‌ها، ارتقای سطح علمی جوانان و تركیب علم با عمل بود نه صرفاً سرگرم نمودن جوانان كشور).
علی ای حال اینگونه شد كه موجودیتی به نام دانشجو و محلی به نام دانشگاه، پا به عرصه وجود نهاد. .
.
.
.

پس از گذشت سال‌ها از تأسیس اولین مكتب‌خانه به دست داریوش بزرگ، به دلیل عدم پیشرفت دانشگاه‌های داخلی و در مقابل، پیشرفت كشورهای خارجی در زمینه تولید دانشجو و دانشگاه، مسئولین مملكتی بر آن شدند كه از تجربه موفق كشورهای خارجی استفاده نمایند و از این جهت به دلیل عدم آشنایی مسئولین خودی با مسائل دانشگاهی، به جای دعوت از سران علمی دیگر كشورها، از سران سیاسی آن‌ها دعوت به عمل آوردند.
این عمل نادرست، از سوی دانشجویان آگاه به مسائل علمی، مورد اعتراض واقع شد و زمانی كه در چنین روزی یعنی 16 آذرماه 1332، برخی از این مسئولین سیاسی غیرایرانی در دانشگاه تهران حضور به هم رسانیدند تا نشستی با دانشجویان باهوش ایرانی داشته باشند، با موج مخالفت این دانشجویان مواجه شدند. این مسئولین در ابتدا تصور می‌كردند كه دانشجویان، از حضور آنان به هیجان آمده‌اند اما پس از اینكه با گوجه فرنگی له شده و سیب‌زمینی گندیده (در كنار گچ و خودكار و موشك كاغذی و ...) آماج حملات دانشجویان قرار گرفتند، از قوای نظامی خودی درخواست كردند كه این دانشجویان را به گلوله بندند.
اما چون قوای نظامی، خودی بود، فقط 3 نفر از دانشجویان كه به نظر خودشان رئیس این گروه معترض بودند را به گلوله بسته و به نزد داریوش بزرگ فرستادند.
.
.
.
و این‌گونه شد كه در تقویم ایران نیز روزی به نام دانشجو و به یاد مقاومت جانانه او در مقابل خصم، نامگذاری شد.
و دقیقاً به همین دلیل، من نیز این متن طنز را (كه تا حدودی با واقعیات همراه بود) برای تبریك این روز به تمامی دانشجویان ایران اسلامی (چه آن‌هایی كه در داخل كشور مشغول به تحصیل می‌باشند و چه آن‌هایی كه در خارج از كشور مشغول هستند) نوشتم.

دانشجو!!!

روزت مبارك


Smiley


پ.ن1: هر چند كه یك كم دیر شده و باید در ساعات اولیه روز این پست را می‌نوشتم، ولی ... ماهی را هر وقت از آب بگیرید، تازه است.
پ.ن2: سعی كردم كمی طنز هم چاشنی این مطلب باشه ولی برخی از بخش‌های اون برگرفته از واقعیت بود.
پ.ن3: برای دیدن علت نام‌گذاری این روز به نام دانشجو، می‌توانید این لینك را ببینید.
نگارش در تاريخ یکشنبه 1388/09/15 توسط میلاد

چند ثانیه به نقطه سیاه وسط عکس نگاه کنید. بعد از چند ثانیه عکس سیاه و سفیدی ظاهر میشه ولی شما این عکس رو رنگی میبینید. خطای چشم یا خطای مغز؟

نگارش در تاريخ یکشنبه 1388/09/15 توسط مائده

"آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

 “بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

آخرین امتحانت رو پاس کنی

کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

بدون دلیل بخندی

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

عضو یک تیم باشی

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

دوستای جدید پیدا کنی

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین

لحظات خو بی رو با دوستانت سپری کنی

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

عصر که شد کنا ر ساحل قدم بزنی

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

یادت بیاد که دوستات چه کارهای خنده داری کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستن قدرشون روبدونیم

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

 پس وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن  به تو نشان میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.
                                                                                                  چارلی‌ چاپلین

 

نگارش در تاريخ شنبه 1388/09/14 توسط میلاد

                       ز لیلی من شنیدم یا علی گفت                           

                     به مجنون چون رسیدم یا علی گفت                          

مگر این وادی دارالجنون است                                که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز میکرد                               به گوش غنچه دیدم یا علی گفت

چمن از ریزش باران رحمت                                    دعایی کرد او هم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند                                     چو برمیخاست آدم یا علی گفت

مسیحا هم دم از اعجاز میزد                                   ز بس بیچاره مریم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد                                یقینم ابن ملجم یا علی گفت

   مگر خیبر ز جایش کنده میشد

     بدان آنجا علی هم یا علی گفت 

عیدتون مبارک

نگارش در تاريخ دوشنبه 1388/09/09 توسط MaHnAz
نگارش در تاريخ یکشنبه 1388/09/08 توسط سارا
جای همه ی کوچیکترا و بزرگ ترا خالی!

 

 

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه 1388/09/04 توسط محمود

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked 
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me? 
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ 

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم 

You can't even tell me the reason... how can you say you like me? 
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟ 

How can you say you love me? 
چطور میتونی بگی عاشقمی؟ 

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم 

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful, 
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی، 

because your voice is sweet, 
صدات گرم و خواستنیه، 

because you are caring, 
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving, 
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful, 
با ملاحظه هستی، 

because of your smile, 
بخاطر لبخندت، 

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد 

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت 

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون 

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

 No! Therefore Icannot love you
 نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم 

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them,therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم 

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم 

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم 

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره 

Does love need a reason? 
عشق دلیل میخواد؟ 

NO! Therefore!! 
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU... 
پس من هنوز هم عاشقتم 

True love never dies for it is lust that fades away 
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
 این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره 

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays" 
"سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصيدر قلبت بمونه"
نگارش در تاريخ چهارشنبه 1388/09/04 توسط محمود





درباره وبلاگ

دانشجویان مهندسی آب چمران اهواز از وضعیت خودشون میگن از رشته شون. از انتظاراتشون از مشکلاتشون...
قرار نیست یه کسی توهین بشه
قرار نیست کسی دعوا راه بندازه
قرار نیست اینجا بحث سیاسی داشته باشیم

کشاندن درگیری های شخصی به صفحات و نظرات این وبلاگ اکیدا ممنوع است.

توهین به شخص یا اشخاص وهر قوم و ملیتی موجب حذف نظر یا مطلب شما توسط مدیر وبلاگ میگردد.(حالا من گفتم حذف میشه دیگه شما هم سوء استفده نکنین هر نظری رو دوست نداشتین حذف کنین بگین فلانی بوده!!)

و...

جایی است برای دوستی های بیشتر!
هر کدوم از همکلاسی ها که میخواد همکاری داشته باشه بدونه که خرجش فقط یه commentه!
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
نويسندگان
پيوند ها
قالب وبلاگ